دردش داش پاره می کرد که

دردش داشت پاره می کرد انگار مثلا تیکه تیکه هام دور و بر یه اتوبان از تهران تا نیویورک پخش شده باشن. یه اتوبانی که  اکسیژن نداشت هواش از جنس عن حلزون بود و دور تا دورش کَلّه بریده زنهایی با آرایشهایی غلیظ در آسمان که وقتی حرف می زدند صدای نوزاد از دهانشان خارج می شد  که اینها اکلیل و تُفی در آسمان پخش می کردند که بطرز عجیبی شیرین مزه بود. جسدهای خاکستری رنگی که پرواز می کردند و پروازشان سکوت و خلا هیچ کس را برهم نمی زد و الاغی که بی هدف عر عر می کرد و گاه به گاهی وسط اتوبان می پرید که باز راست کرده بود. طفلک کسی باهاش مصاحبه نمی کرد. از بی پولی به چریدن بی هدف وسط اتوبان پناه آورده بود و من که یک بند کنار این اتوبان بالا می آوردم. که یک بند بالا می آوردم که هر روز بالا می آوردم که ده ساله که دارم بالا میارم  که این بار انقدر بالا آوردم که خون بالا آوردم و مرکز وجودم از دهنم پرید بیرون  و افتاد وسط اتوبان و دردش داشت پاره می کرد اما. جوزی بود که لبو و نخود از مزرعه برام بیاره و روی فایر اسکیپ تو بغلم بگیردش و شونه هام رو ببوسه که تا حالا راجع به لاو کالکتیو تو کانادا چیزی شنیدی؟ انگار تو یکی از اونایی. همینجور پوستای روحتو می کَنی. دردش داشت پاره می کرد که سوسن اونجا بود که از تو تلفن بگه صبا توهم زدیا باورت نشه روانت شاید داره بات بازی می کنه  گاهی سخت میشه چیزها باور کن به زودی اگر وا ندی که یه چیزی میشه اگرم وابدی که بازم یه چیزی میشه پس هرجور رله ای. دردش داشت پاره می کرد که مارک بگه صبا step out of it, step out of it به ما فکر کن تمرکز کن، سه روز دیگه سه روز دیگه یه خبر خوب، دیوونه نشیا بعضی چیزا شخصی نیست به تو ربطی نداره باید امشب بریم یو سی بی یه استندآپ ببینیم، نظرت راجع به pitch جدیدم چیه راستی، که کریستن بگه چه خوب کردی که گفتی عن به سرت بیا ال-ای پیش خودم کفش کابوی می پوشیم می ریم وسط نِوادا رانندگی می کنیم و یه پک سیگار می خریم و بنزین تموم می کنیم و پنیک می زنیم و حال می کنیم. دردش داشت پاره می کرد اما جف بود که بگه تراپیست! عزیزم این روزا تراپیستت رو فراموش نکن باید همه اینا رو واسش آنالیز کنی، خواباتو دقیق یادداشت می کنی؟ دردش داشت پاره می کرد که آریا گفت بابا من و تو برعکسیم لطفا بذار یه مدت اوضات تخمی باشه که اوضای من بهتر شه بعد دوباره تو خوب شو. دردش داشت پاره می کرد که مامان گوش کرد و گفت من همیشه هستم و من گفتم من که فعلا حتی نمی تونم حرف بزنم مادر و گفت بهرحال... دردش داشت پاره می کرد که ویلِم که هفته پیش که باباش مرده بود و از زور درد پوست استخون شده بود روی پشت بومش بهم انقدر سوسیس و استیک داد که بگه صبا تقصیر خودته به تصمیمت نچسبیدی، قشنگ معلوم بود این اتفاق می افته. حالا هم که چیزی نشده فقط شانس آوردی لطفا برای مدتی از سایکوپت ها دوری بجو. دردش داشت پاره می کرد که یاسی گفت باور کن من یه ماهه یوگا و مدیتیشن ام رو ترک نکردم حالم خیلی بهتره ول کن چیزای بیرونت رو. درونت رو بچسب.  دردش داشت پاره می کرد گه مهرداد اونجا بود که بگه می فهمم. که مهربون باشه و بخشنده. می فهمم. دردش داشت پاره می کرد که بهار از بوستون اومد و یخچالم رو پر کرد و صدای فیلمم رو دیزاین کرد و گفت حاجی چیز دیگه لازم نداری؟ برات گردنبند بخرم؟ دردش داشت پاره می کرد که واسه امیر که همش رو گفتم کلی خندید و گفت عمو جان تله کک چه به منزلت میاد. راستی این فیلمه رو دیدی؟ کدوم فیلمو؟ همین دیگه... دردش داشت پاره می کرد که تو آیینه نگاه کردم و رفیقام رو دیدم و یادم اومد که هممون یه روزی همدیگه بودیم پس چرا من هنوز یه تیکه بودم. مرکز وجودم کجا بود دقیقن؟ از بین مرز کلاژها داشتم کم کم تشخیصش می دادم. یه خط زیگزاگ بود. ولی بود. چون فردا یه روز دیگه بود. نه بخاطر امید. فقط بخاطر اینکه فردا یه روز دیگه بود. 

 

تقدیم می شود به انسانهای واقعی زندگیم. با عشق. 

سوهوسفروس

چيزى توى دماغم مى لرزه/ مثل يه درد قديمى/ يه خارش عجيب/ مغزم رو خاموش مى كنم/بايد بنويسم/زنه مى خونه/ تصحيح نمى كنم/ به عقب بر نمى گردم/بر نمى گردم/ حقيقت رو همونجور كه هست خطى واست مى گم/ له شده اند/ تعداد زيادى/زير كاميون/شايد من هم امشب /تو منهتن /وخت راه رفتن تو سوهو/ زير چيزى مثل كاميون هواپيما بمب صاف و بى حجم بشم/ چقدر نزديكه به پوستم/ درد كشيده شدن/ چيزى هست كه عادى نشده باشه اين روزا/ مغز رو خاموش مى كنم/ پوفففف/ موهات پيدامى شن/ دونه دونه سفيد سفيد/ دستم رو توى سينه ات مى كنم و روحت رو مى كشم بيرون گازمى زنم/ ازجنس هواست/ مى گى بخور/ تموم نمى شه/ دور دهنم رو بخار روحت گرفته/ مزه نداره ماده نيست ولى غذاست/ شكمم پر ميشه/ موهاى دونه دونه سياه و سفيدت/اين طرف و اون طرف سرت/ كنار گوشت/ چقدر خوبن/انگار هم سن منى/ تو اين تاريكى/مغزم شروع مى كنه/ سيناپسا شليك مى كنن/ چيزا دارن روشن تر مى شن و موهات سياهتر تو نور/ بايد رفت يه جاى ديگه/ مى بندم چشمها رو.../ پوففففف/ چشمهام روباز مى كنم/ روبروى پنجره ات رو به بسفروس ايستاده ام/ من و تو داريم اون پشت جيغ مى زنيم/بى حالت بر مى گردم/ بهمون نگاه مى كنم/ الان ديگه چهار سالى ميشه/ واسه چى جيغ مى زديم؟/ من رو من نمى بينه/ چرا جيغ مى زنى؟/ من داره جيغ مى زنه/ چقدر عجيب/ پوستم كشيده ميشه/ تو دارى دادمى زنى/ من دارم مى گم اينجا محله خوبى نيست/ مضطربه/ عجيبه/ تو مردونگيت زير علامت سواله/ مردونگيت منظره بسفروس دوس داره/ بايد رفت يه جاى ديگه/امروز سمت تو رو مى گيرم/ سمتت ميام و دستم رو توى موهات مى كنم/ سياه سياهه/ فِرِ فِر/ انگشتام از بين موهات و موهات از بين انگشتام رد مى شن/ ما فرياد مى زنيم/من دستم رو از ميون موهات رد مى كنم/ تو رو مى بينم كه اون سمت آروم دستات رو روى صورت من مى كشى/ دستات از تو لبام رد ميشن/بچه اى نيست/ديگه نيست/ ما از جنس بخاريم/ بسفروس بيرون بنفش شده/برات مى نويسم
can you drop me a line say hi or anything soon? a word? I hate humanity.
جوابى نيست/نمى بينى/همون لحظه مى دونستيم/ من رو به بسفروس بودم تو رو به تكسيم/ چيزى توى دماغم مى لرزه/مثل يه درد قديمى/يه خارش عجيب/ صداى هواپيما مياد/ بسفروس بنفش شده/ چيزا بخار ميشن/ بايد رفت يه جاى ديگه

خطابه ای به یک تصویر

 انقدر در مغزم نچرخ. گه گيجه مي گيريم، وقتي افتاديم زمين، كسي غير از دستهاي من يا تو بلندمان كه نمي كند كه نمي كند. دستهايمان خشك است. بايد مواظب روزهاي بي همي باشيم. روزهاي قاره هاي دور و فرودگاه و تصويرهاي دو بعدي لاجون و پيكسلي و تا بوده همين بوده. هفت سال است همين است و همه گاو خوشگلها از خشكي دانه دانه همديگر را بلعيده اند و آبها خشك شده اند و من كه اين روزها به زور آب دهانم را قورت مي دهم برايت مي گويم كه گاهي بهتر از تو مي دانم اگر خواستي بپذير.. ولي كاش اين بار اينطور نباشد، كاش اينبار همه چيز طبق دانسته هاي من نباشد اصلا يك چيز ديگر باشد و هر بار گفته ام و باز همان است و من هم كه بدبين... ولي من دست كم براي تو كرم مرطوب كننده مي خرم و آرزو مي كنم همه هواپيماها در يك شكست زمان مكان كلا ناپديد شوند. جاده هميشه بهتر است چون مي بيني و مي روي. من حتي خزيدن با تو را به هواپيما ترجيح مي دهم.

می دانم که می دانی

همینطور نشسته ام به مانیتور زل زده ام که بیرون بیایی/ این لبخندهای مصنوعی یاهو مسنجر به کشتنم می دهند دست آخر/وقتی می گویی مواظبت کن، بند از بندم پاره می شود/ می دانم که می دانی من پوستی ندارم/ می دانم که می دانی لخت می شوم بی پروا و می رقصم و همیشه آخر شب کسی هست که با تمسخر بگوید: این دیوانه را نگاه کن/ تو خط خطی می شوی، شالی روی دوشم می اندازی و به خانه می بری ام/ می گویی: چند بار گفتم تو پیغمبر نیستی/ چند بار گفتم بدی و خوبی وجود دارد به نسبت هرکس و من خیره می شوم به چشمان کاملت که می گویند طفلک من/ من که می گویم ولی خنده ها را دیدی؟ و تو می گویی .../ چیزی نمی گویی…./ می گویم مهم این بود که لبخند زد.../ می گویی آره لبخند از ته دل مهم است / بالاخره می نشینی/ پشت به تخت اتاق من/ عین همیشه/ عین من/ دیجستیو را در چای خیس می کنی/ دیجستیو را در چای خیس می کنم/ به سالها خیره می شویم/ بعد تو از زمان می گویی/ از اینکه سی سالگی نزدیک است / من خنده ام می گیرد/ قهقهه می زنم/ قهقهه می زنی/ سکوت می کنیم/ ای وای از این روزه های سکوت شکست خورده من که از همان پیر چک چک شروع شد /شکلک های مسخره یاهو مسنجر به دادم می رسند/چای گس می خوریم از پشت مانیتور / و من که همیشه صبرت را ستودم، حتی وقتی لبخند نمی زنی و پشت آخوندی نشسته ای و دستهایت روی کاغذها می لغزند و می گویی چای نریز روی این ورقه ها/ و من که همیشه می ریزم و پخش می شوم و تو که همیشه لبخند می زنی و پاک می کنی و باز هم صبر می کنی…. تا شاید یک روز عقل من هم از سر صلح و دوستی در آمد/ شکلکها به دادمان می رسند یاسمین/ وقتی اینقدر سریع از روی اقیانوس می پرند.../شکلکها خوبند/ وقتی نیستی.../ باور کن

2010

وقتی مادرم می رود

وقتی مادرم می رود

مادرم… آخرین برگه های متعلق به بوروکراسی احمقانهء «تو متعلق به هیچ جای دنیا نیستی با این پاسپورت چرندت» را می دهد مهر کنند. مثل همیشه نگران است و سه بار تمام مهرهای «فکر کردی از ایران اومدی، به همین راحتی تو روت لبخند می زنم؟» را چک می کند. چک می کند. چک می کند. هی چک می کند. اول می خندم، چک می کند،بعد مسخره می کنم، چک می کند، تا آستانهء فریاد می روم و خانومی را که پشت دسک امارات نشسته را چشم غره ای از جنس « عرب کون نشسته، فکر می کنی به هیچ جام حسابت می کنم و از رو نگاهم نمی تونی ثابت کنی که ریسیستم» می روم و کف دستم را نیشگون می گیرم و مادر تازه عینکش را می زند. مادر بر می گردد و به من نگاهی می اندازد . مادرمی خواهد برگردد… سنگین می شوم. بردینگ پسش را می گیرم و سه تا «اس» قشنگ مربوط به « بابد تمام لباسات رو در بیاری وگرنه می گم بمب داری» رو می بینم و تمام ذرات خونم روی پوستم جمع می شود. مادر عینکش را در می آورد و بسیار شمرده به انگلیسی لکچر « تو یعنی از قیافه من نمی فهمی که من یه آدم فرهنگی هستم» را در قالب توجیه عدم وجود بی ارزش ترین لکه های جوهر بر پاسپورتش را می دهد. می گویم: «بزنم تو دهنش؟» .مادرم عینکش را می زند، چانه ام را می گیرد، صورتم را چپ و راست می کند، نوچ نوچی می کند و می گوید: « اون میوه ها رو باشون ترشی نندازیا! بخور!». می بوسمش. می بوسمش وبه مهر و امارات و پاسپورت و توهین و تحقیر و فحش و ریسیزم فکر نمی کنم. می بوسمش که بوی خانه می دهد، بوی صبر خانه را می دهد، بوی تمام بغض های باد کرده روی سینه ام و صبر… صبر می کنم…

 

2010

می گذرم

وقتی جریان نداری

وقتی ایستادی

در نسبت فاصله ای با من

در فاصله ای به بلندای بیست کوچه و دو اقیانوس

تو برای من نیستی

من روانی می خواهم

آب می خوام

گذر می خواهم

اگر نایستادی

همراه من شو

واگرنه

من از کنار درختان زیادی می گذرم

که دوستشان دارم

و چشمهاشان زیباست

می بوسمشان

و می گذرم

می خواستم

شاید باور نکنید اما می خواستم ادای بزرگترها را را در آورم، به خاطر همین بود که کنار مقبره ی مجلل  سیاه رنگت نشستم و هی آن ریزه سنگ راکوبیدم بر دیواره هایش، آن قدر که صدایت در آمد. بلند شدی ، روبرویم نشستی و گفتی: از جونم چی می خوای؟ من هم راحت گفتم: میخواستم ادای بزرگترها را در آورم، ببخشید! بلند شدم، عینک آفتابی بر چشم، برای همیشه ترکت کردم و تو راحت شدی برای همیشه از تق تق بی امان سنگ ریزه ها...

من

حرمت نذار، تقدیس نکن، اثیری مپندار، مادر ننام، دختر نخوان ،‌ چشم و ابرویم را با دریا و شن و باد و مه و خورشید و ابر و فلک و جوی و شراب و میکده و صبا و ساغر و خم و کوزه و خاک و آسمان و آتش و کمان و خون و تیر و  انگور قیاس نکن.  شاید اصلا من یک کلاف باشم…. همه اینها و حتی متفاوت تر یا شاید زشت تر، شاید اصلا من تخته سنگ، خار، کلفت، کثیف، بی خم و پیجیدگی، زمخت، بد بو، هرزه باشم.. یا شاید نباشم…  که نه هستم، نه نیستم…

 

 

 

مکالمه با تهران

امشب با تهران حرف زدم

در یاهو مسنجرم پیدایش شد

گفت ۳۶ ساله است و عکاسی می کند

اینترنتش نفتی است

و کلّی قرض بالا آورده

 

می گفت موهایش آن قدر بلند است که سه دور دور قد ۱۸۰ سانتی اش می چرخد

گفت ساز رباب را می پسندد

گفت: تو چی؟ 

گفتم: من چی چی؟

گفت: ازدواج کرده ای؟ و من خندیدم و

او دختر ۱۳ سالهء درونم را دید

 

گفت: ما که دیگر بچه نیستیم و

می خواستم فریاد بزنم که کنارم نشست و دیدم

چقدر پیر شده ایم

با احتساب تمام لحظات لذت و زجر

انگار هفتاد ساله بود

 

 

مغزم

مغزم عین راهرو پیچ می خورد بین این همه سوالهای تکراری که عین مونیتور های جنگ ستارگان از بالای مونیتور پایین می ریزند و  پایینش ته نشین می شوند در وزین ترین روز سال که شانه ام به دبوارهای سردی چسبید که از جنس باد ناگهان میان آشپزخانه قدیم ما وزید. آشپزخانه قدیم مادرم که جگر مرغها چطور روی کباب می رقصید.

2010

مغز خسته

مغز خسته ام را کف دستم تف می کنم. بیرون نمی آید. در گلویم گیر کرده است. انگشت اشاره ام را قلاب می کنم، یک تکه کوچکش کنده می شود و روی زبانم رها می شود، تکه را بیرون می آورم و در سطل آشغال چوبی کنار اتاق می اندازمش. انقدر دستم را عمیق در حلقم می کنم که کامل در این کیک پرحرف فرو رود، که به یک رگ گیر کند. گیر می کند. رگ را می گیرم و بالاخره بیرون می کشم اش. در سطل آشغل پرتش می کنم. سرم سبک شده.  سرم راحت شده. اولین کار به کنار یخچال می روم و سرم را به خنکای پوستش می سپارم. فکر می کنم مغزم را کشیدم بیرون، بقیه اش چه…. مغزم سر جایش نیست. سعی می کنم به این فکر نکنم که چطور فکر می کنم. سرم را به خنکای یخچال می سپرم… .

2012

سفرنامه تابستان ۲۰۱۱

 

 

سفرنامه

……..

از نیویورک خارج شدم

سوم ماه مه بود

با چمدانی بزرگ 

چشمانی ترسیده

ویزایی دوهفته ای 

فرود در بروکسل

دوستانی از ماستریخت و دلفت به فریادم رسیدند

کباب خوردم

جشنواره نرفتم

فیلم ندیدم

اما حالم جا آمد

در بروکسل

قلبم

 برای پاریس می زد

وقتی رسیدم دیدم پاریس قلبش سالهاست ایستاده

معلوم نبود چند سال قبل 

اما ایستاده بود

 

در جنوب فرانسه

جشنواره بود

من نبودم

من می پختم و می خوردم

آنقدر پختم و خوردم تا بوی غذاها یادم آمد

و آرنو از بوردو

 پنج صبح

کنار دریا

لبانم را آرتیستی بوسید

 

رم نرفتم

ویزا تمام شده بود

در ماستریخت

ویزایی بر بالم نوشت

دوستی از کودکی

یک گاو کوچک خریدم و به آمستردام کوچ کردم

آمستردام دو دیوانه زنجیری پناهم دادند

خوشحال بودم در راه کسانی زنجیر بریده اند

با هم زنجیر بریدیم و راجع به حیوانات حرف زدیم

حیوانات ماداگاسکار

اسپانیا نیشگونم گرفت

و دوستی از لندن پرواز کرد تا مالاگا

دوستی از نوجوانی که خواهان آرامش است

که تنش برایش عین سم مضر است و نمی دانم چرا

ولی هست

 

دوستی از لیل

متنفر از انگلیسی

 ما را به مهمانیهای آفریقایی ها برد

و چقدر نزدیک است اسپانیا به گرمای بدنم

 

در آمستردام

خوابیدم و خندیدم چند روز

خندیدن با گلی که غنیمت است که کلمه ها برایش عین تاس می مانند

می ریزد و بازی می کند

می ریزد و بازی می کند

 

رفتم دلفت

بی هوا 

بی پروا

بی انتظار

فیلم ترسناک دیدم

ترسیدم

قهقهه زدم

در آغوشت گرفتی ام

گریستم

بعد

زیر آفتاب مومک انداختم با نیکو از هفده سالگی

و سوختیم از آفتاب و مومک و خندیدیم

گفت زیاد می خندی

خندیدم

 

به بروکسل جهیدم

ویزایی دیگر

سفارتی مهربان

و من که نصف عمرم به گفتن کلمه ویزا گذشت

 

در ماستریخت بلیط پراگ در دستم بود

که از دوسلدورف پرت شدم تهران

با کمک داستانهای زری

توی خانه

در اتوبان بهشت زهرا بود که سیاوش گذاشت

؛ سکوت قلبت و بشکن و برگرد….؛

سه روز اول 

همه با آرامبخش خوابیدیم

از روز سوم من و مامان و شهرزاد و  شهرزاد و سارا و یاس و آرین و امیرپاشا و شیدا و رضا و دزیره و بقیه بچه ها  یکهو همگی منفجر شدیم

بگو چرا؟

از خنده زیاد!

صبح که بلند شدیم هر کس به یکی از دیوارهای خانه امیرپاشا اینا چسبیده بود!

در این یک هفته بخت بعضی ها هم واز شد

که آن بعضی هم من نبودم

من فقط هر کاری کردم که مثل آن بخت باز شده ها موهایم فرشود… که نشد!

 

بعد که پریدیم ال ای

آفتاب را بگو

هوا را بگو

پوست برنزه را بگو

مردهای شاد و خوش تیپ سه جشنواره را بگو!

دوستی برایم برنامه ریزی کرد

و رانندگی و مهربانی

از مهمانی به مهمانی

با کمک پنیر بودای چاق

جایزه هم که گرفتم خرکیف شدم

دماغم را سوراخ کردم

و فهمیدم رد کارپت کثافت ترین بخش بیزنس سینماست

چون هی اسم من را صدا می کردند و من که بر می گشتم

چیلیک!

عکس می گرفتند و

من می فهمیدم که گول خورده ام

چون آنها فقط تظاهر می کردند که من را می شناسند

 که عکسم را بگیرند

خودشان معروف بشوند!

 

سه-چهار روز دیگر مانده تا خانه

این روزها می خوابم و شبها شنا می کنم و می خورم 

برای تمام روزهای سخت و تخمی

ماههایی که میوه ها دوستانت می شوند و سرما در کفشهایت خانه می کند

فکر کنم

به اندازه تمامشان

عشق ذخیره کرده ام

امیدوارم بتوانم تکه تکه آرام آرام بی هیجان بخورم

فلاش

هنوز قدمی برنداشته ام که تمام می شود

عین تمام رویاهای کلیپ وار

تمام مونتاژهای مقطع

تمام عکسهای موبایلی 

تمام تمام تمام چیزهای تکه تکه تاریخ مصرف دار

فرهنگ روستا

 

 

آقای برق کش و لوله کش و باهوش و مهربونی که توی یه روستا تو شمال ایران به من میگه: خانوم حواستان باشه ها،‌ اینجا زیاد جلوی مردم آفتابی نشوید، بهرحال دختر تنهایید،‌اینجا هم خب فرهنگ روستاست، همانقدر به من لطف دارد که رفیقم در تهران که می گوید: جلوی وزرا رسیدیم، حواست باشه، روسریت رو بکش جلو…  که همانقدر به من لطف دارد که دوستم در نیویورک که توصیه می کند رژیم آب سیب بگیرم… از اینهمه لطف و تلاش همه آنها برای پنهان کردن ؛من؛ متشکرم، اما من دلیلی برای قایم کردن خودم و آنچه هستم از دنیا نمی بینم، توصیه می کنم به ترسهای موجود و اغلب ساخته ذهن خودمان رنگ فرهنگی اجتماعی صلاحدیدی عشقی نبخشیم… 

لپ تاپ

همه چیز در این لپ تاپ است 

حتی من

حتی مدرسه و همکلاسیها

حتی بلیط های سوخته و بدهکاریها

حتی یارانه های نسوخته و جیب های خالی مادر و پدر

حتی کار و درس و دفتر خاطرات

حتی تو که مرده ای و چقدر نگران قبر بی مکانتم درین وانفسای وب  

 

تاپ را روی لپم می نشانم

رویتان کلیک می کنم

خوابید

در همان نصف النهار مشهور جامانده از خاطره زمین

به پنجره می کوبمم

بخاری بلند نمی شوداز شیشه هم 

وقت سرما و تنهایی و مردن بخاری

به کیبورد نگاه می کنم

می دانم

یکی از همین روزها

بیرون می آیید از مونیتور

چای به دست و قند به لب

پیشم می نشینید و می خندید با من

با من

با تنهایی 

که اینچنان زیر پوستم آنچنان می دود

که خونم ازش جا می ماند

با من که حکایتها دارم ازسرما 

از زمستان هایی با ساختمان های بلند

از دوستی هایی به بلندای یک سکس ناتمام

از برف و لیز خوردن و درد گرفتن مهره ها و پوستم 

که ماههاست سفید و سفیدتر می شود

از سرما

برایتان حرفها دارم

از خودم

و از شما که مدتهاست روی لبهایم جای کلماتتان می سوزد

 

2010

گهواره

 

و ما كه به جستجوی درازای صبح صادق، با نفس های حبس در سینه از در به در شديم، دست آخر فهميديم / كه روزان بلند پيش از ما نيز تنها همان شبان بلند را در آغوش مي كشيدند/ و چون طاقه شال مادر را برای بدرقه يكديگر آماده كرديم دانستيم/ كه زمان، شباهت خوابهای ما با جای پاهای آهوانيست كه كنار تيغ هاي تمشك تنهايی خدا را مي نوشند و.../ گفتيم و  گفتی و گفتم ... از زمان و از تیغ ها ............... و من نفهميدم كه كي شد كه در پيچاپيچ كلماتمان گمت كردم....................../ راستی كي بود كه بوسه هايمان در هيراوير جهاني شدن به ريشه ها گره خورد و زير خاك براي هميشه مدفون شد.../ حالا نه خانه را به خاطر مي آوريم / نه شهرفرنگ را / نه باقي راه را و/.... نه بوي سينه های مادر  بزرگ را.........../ كجای راه بود؟... كجاي راه بود پدر؟ پدر! هم عرض ناخواستهء تمام پاسخ ها....... بگو كه چرا مثل هميشه چشمهای خندانت، بر لبانت بی دلیل، سرود حضور همسايه ها، پشت پنجره های حقارت را ساز مي كنند.... مادر كه چشمهايت گريه های باستانی را از شاخه های باردار بيد مجنون می نوشند... بگو مادر... بگو شهرم... حرفی بزنيد از بمبهای خفته زیر بالش شب ادراری  بچه های ترس... خط خطی هايی كنيد ازلبخند های معلق میان مرگ و زندگی كودكيم... و تنها خواهشم اين است..... از كنارم طوری بلغزيد كه نسيم را نوازش گندم پيری خوش بيايد... و مي خواهم همين فردا، بعد از بيداری و آب دادن باغچه، ميان گهواره و بوی سينه های مادربزرگ برای هميشه خوابم ببرد و بعد.... ماهی گُلی های  هر عید را ببینم که تمامشان بعد از مرگ در هوای حیاط کوچکمان می رقصند...۰

2010