سلام دوست

 

روزگارت چطور روی شبهایت می لغزد؟ هنوز گاهی برای شعر خواندن شمع روشن می کنی؟ هنوز گاهی در شب نشینیهای کهنه مان بعد از قهقهه های مستانه گریه های مستانه می کنی؟ بدون ترس از چشمهای همواره منتظر برای جک های بیمزه و تبلیغ های بی معنای هفت ثانیه ای ِ تلویزیون هایی که ته سیمشان به زیرشلواری جیب های مردان پرپول می رسد؟

از روزگار من که پرسیده باشی… برایت می گویم… نع… دروغ می گویند، آسمان همه جای دنیا یک رنگ نیست. اینجا ما خیلی می خندیم و خوش می گذرانیم. همش هی بی دلیل می خندیم. فقط چون نمی توانیم گریه کنیم. گریه اینجا یعنی باز کردنِ درِ دل های بیمار، و بیماری اینجا چاره دارد. اینجا رنج فضایی در زندگیمان نمی گیرد، اینجا فرصت مزه مزه کردن درد نیست، باید با پروزاک از رویش پرید، گریه آدمها را معذب می کند و عشق های سه روزه را باید با تجارت های کوتاه مدت مقایسه کرد که به خاطرت نیاید که هر بار تکه ای از تنت جایی، روی تختی، در این شهر جا می ماند. اینقدر قورت داده ام که گاهی در دستشویی بالا می آورم. خوب بالا می آورم. شکمم را خالی می کنم ، کنار کانتر بر می گردم و آبجوی دیگری سفارش می دهم. گاهی می خواهم فقط برای گریه برگردم کنارت بنشینم و بی دلیل زار بزنم. بی دلیل بگویم از چه متنفرم… ریشه نوشتن اینجا گاهی طوری می خشکد که حتی نفس از سینه بیرون نمی آید چه برسد به کلمات روی کاغذ.

 

من حوصله دیوونه بازی ندارم

من حوصله دیوونه بازی ندارم

من حوصله دیوونه بازی ندارم

2012