وقتی هستید

کنار همین دریاهای دور که می نشینیم و زیر باران سیگار می کشیم

و از هواپیماهای افتاده و نیافتاده مان که می گوییم و می خندیم

همین حوالیست که ناغافل مری پاپینز بالای سرمان قر می دهد

بعد من آنقدر برایش دست می زنم و تو آنقدر سوت بلبلی می کشی

که اشک حلقه می زند از لبخند

سرم را اسلوموشن بر شانه ات رها می کنم

چون خانه را فراموش کرده ام با تو

چون نفسم به نفست پیچیده نه دُور دوری راهها

من که صبوری از فاصله ها را به رخت نمی کشم

تو هم که هر لحظه نمی گویی چرا چرا چرا

 

خیره شده ایم به بارش بی امان ثانیه ها و سیگار می کشیم

 

من... می خواهم شکایت کنم

چشمهایت را تنگ می کنی

شلیک می کنم:

 

ببینم مگر ما کجای دربه در این روزگار به دنیا آمده ایم

که از امروز تا فردایمان

 به وزش بادهای موسمی سرزمین های نفت خیز وصل است

که هر روز خاطره بوسه هایمان سوار بوی عطرهای آشنا می شود

و آنقدر دور می شود

که همان خیالهای کودکی....

 

چیزی نمی گویید

راست می گویید

چرا طلسم سیگارمان را با کلمات رنگ پریده بشکنیم

غنیمت است پکی دیگر کنار این دریای دور

 

بهرحال هرچه هست و نیست

خواستم بگویم

 وقتی هستید

کلمات پر رنگ چیزی از نگاهها کم نمی آورند

و نگاهها چیزی از موسیقی...

و زندگی است به سادگیِ دَم،

 لحظه هایی که پر است از 

همین حالای حالای حالای حالا

 

2011