ب د ن ت

شنیده ام باز می پیچند، دور سرت، پاهایت، دستهایت، با این آفتاب تند تابستان. باز می پیچند دور چشمهایت، لبانت، گلوگاهت، با این آفتاب تیز تابستان. شنیدم راه نفست تنگ می شود. شنیدم بودنت انکاریست که خواب هایشان را کابوس می کند. شنیدم می گویند بدنت اضافه است، حضورت به موازات زندگی نباید پیش برود. شنیدم که می گفتی از زن بودنت متنفری، شنیده ام می خواستی پستانهایت نباشند، کمرگاهت بخار شود و بدون بدن فقط بنشینی روی چمنهای کنار اتوبان و به گذر خشک و سریع ماشینها خیره شوی زیر این آفتاب جِنگ و پربخار مونوکسید کربن تابستان. شنیده ام برای شکار بدنت میلیونها جایزه گذاشته اند … بی خیال این اراجیف …

من هم بدون بدن می نشینم کنارت روی چمن های خیس بلوار کاوه… با هم این قدر به ماشینها خیره می شویم که اشک از چشمهایمان ببارد از خشکی کاسهء چشمهایمان و پلک نزنیم که یادمان نرود از کجا به کجا رسیدیم. اینقدر پلک نزنیم که بعد پشت پلک هایت خانه کنیم… … و می چرخیم در خیال و بدنهایمان عین سبکی آزاد می شوند. عین تجسم سبکی. و من برایت بخوانم: از نوک مژگان می زنی، تیرم چند، تیرم چند، تیرم چند… بعد تو بخندی و بگویی: چرت نگو داداش! می خندم ولی باز نکن چشمها را. بدنت را دست خاطرات نسپار. تو و بدنت تو هستی. تویی که انکارش ناممکن است.

با لباس فرم که مقابل آیینه می ایستیم. ترس میان لباسهای زیرمان پرسه می زند. عریان روبروی آیینه بایست. به ذره ذره ات خیره شو، که زیبایی اش فریاد می زند از خفقان لحظه لحظه ها… و نفس می کشد…اصلاً اینقدر خودت را نگاه کن که تمام خطوطش را بخاطر بسپاری. با پلکهای بسته نگاهت کن. بدنت را بخاطر بیاور که همینجاست، کنار توست، خود توست...

مغزهای دو نیم شده مان را در دست می گیریم. که سمتی خانه است و سمتی خیابان. میان این دو بنشین، کنار من که سالهاست خیابانهایم را از بدنم گرفته اند، خیابانهایم را از موهایم گرفته اند، خیابانهایم را از صدایم گرفته اند، خیابانهایم را از نسیم گرفته اند، از باران گرفته اند، از شهرم گرفته اند ……. خیابانهایم را از خودم هم گرفته اند. بدنت را بخاطر بیاور، ذره ذره بسازش وگرنه تکه تکه اش را بدست باد خواهند سپرد و باز باید بی بدن کنارهم بنشینیم.

ولی باز از سر شروع می کنیم…باز باهم تمرین می کنیم… بدنت را بخاطر بیاور...تو همان من هستی و بدنم … بدنت… ب د ن ت... 

 

2010