تهران

عزیز دلم،

تهران،

تو هم مثل همان مردی هستی که سالهاست دوست می دارمش و سالهاست گوشیش در دسترس نیست. می گویم: چرا، جواب می دهد نشنیدم! چشمهایش را در کاسه می چرخاند و انگار بی اعتناست و بر می گردد و استخوانهایش را از پشت می شناسم که بی حرکت نوازشم می کنند. عادت کرده ام. سالهاست... وقتی هستم تمام ؛چیزها؛یش می شوم و نمی بیند ام و مچاله ام می کند که چرا تحمّل نمی کنم.

عزیزترینم،

گاهی طاقتم طاق می شود و قهر می کنم و عطایت را به لقایت می بخشم. عین تمام بریدن ها ....زمانی می خندم و سرمست از اینکه خلاص شدم از چهرهء خسته و همیشه شکّاکت... بعد زندگی دوباره جاری می شود و می بینم که نیستی و... جنون از راه می رسد...

می رسم از راه. نوازشت می کنم. خسته شانه به شانه ام می دهی و چشمانت را بر هم می گذاری. من اما با چشمان باز گذر زمان را چنگ می زنم ، به روبرو خیره می شوم و باز بی آنکه بدانم لحظه ها را دانه دانه قربانی فردا می کنم.

 زیباترینم

آن روز، انگار که از خواب بعد از ظهر بلند شده باشی، پلکی زدی. همان روز را می گویم، ساعتها تماشایت کردم و آن قدر به چشمانت خیره شدم که به خودم حسادت کردم. انگار چای داغی که در زمستان بیدارت می کند... خرامان می رفتی و من باز ترسیدنم از پشت کردنت و حال را از یاد بردم...

 می روم... باز می روم... زمانی می گذرد و باز به خاطرم می آوری و سراسیمه ابراز عشق می کنی و من باز دیوانه می شوم و می آیم و باز فراموشم می کنی.

و حریصم می کند این فاصله که از ترس آمیزش با من در وجودت مبهوتت می کند. همیشه فکر می کنم: چه می گذرد در آن سر خواب آلودت...

2009