ساعت

انگار که در پیاده رو از کنار غریبه ای می گذری و بوی خوش عطرش ناگهان پرتت می کند در تصاویری که کندت می کند بی هوا، چه درد خوشی دارد آن لحظه که روبرویت را نمی بینی و در حال نیستی و به یاد می آوری که روزی اینی نبوده ای که در پیاده رو راه می رود که زندگی های دیگری داشته ای وبه یاد می آوری که زندانی نشده ای در این صفحه ی خسته کننده و لال  ساعت... اینجور است که به ذهنم سر می زنی گاه به گاه بی خبر.  تخیلم ساز می زند آن وقت، سرانگشتش زخم می شود و ساز می زند، بی دلیل به خاطره چشمانت می خندد ولبهای بی رنگت که هر دو ساکت بودند وقتی من مثل اسپند بالا وپایین می پریدم و قهقهه می زدم به سنگی بودنت. باز در اتاقم نشسته ام و بوی بدن خسته ات کنارم دراز کشیده، که فقط خاطره ات است نه خودت که خودت از قبل از رسیدنت ترکم کرده بودی.

2009