خطابه ای به یک تصویر

 انقدر در مغزم نچرخ. گه گيجه مي گيريم، وقتي افتاديم زمين، كسي غير از دستهاي من يا تو بلندمان كه نمي كند كه نمي كند. دستهايمان خشك است. بايد مواظب روزهاي بي همي باشيم. روزهاي قاره هاي دور و فرودگاه و تصويرهاي دو بعدي لاجون و پيكسلي و تا بوده همين بوده. هفت سال است همين است و همه گاو خوشگلها از خشكي دانه دانه همديگر را بلعيده اند و آبها خشك شده اند و من كه اين روزها به زور آب دهانم را قورت مي دهم برايت مي گويم كه گاهي بهتر از تو مي دانم اگر خواستي بپذير.. ولي كاش اين بار اينطور نباشد، كاش اينبار همه چيز طبق دانسته هاي من نباشد اصلا يك چيز ديگر باشد و هر بار گفته ام و باز همان است و من هم كه بدبين... ولي من دست كم براي تو كرم مرطوب كننده مي خرم و آرزو مي كنم همه هواپيماها در يك شكست زمان مكان كلا ناپديد شوند. جاده هميشه بهتر است چون مي بيني و مي روي. من حتي خزيدن با تو را به هواپيما ترجيح مي دهم.