فراموشی

راه می روم ، خودکارم در دستانم ، می کشم خط بر دیوارها… شاید هم می نویسم… می خواهم بنویسم… می نویسم… چیزی گم شده این روزها میان هیاهوی این شهر جدید… گم شده… گم نکرده ام… گم کرده ایم… گم می کنیم… فراموش می کنیم… برای زنده ماندن و خندیدن و تداوم… خط باریک حساسیت را کجا دنبال کردم و کجا منحرف شدم… چیزی که فکر می کنم نیستم… فکر می کنم که نیستم چیزی… چیزی که من نیست، فکر می کنم… فکر می کنم تا بند بند ذهنم از هم پاره شود و کارخانهء تولید خاطرات را باز به کار بیندازم که هشششششششش! فکر می کنی کجا داری میری؟ خطهای روی دیوار رو نمی بینی مگه؟ باز می گردم به خاطر می آورم… به خاطر می آورم… نکند سالهای بعد نشسته باشم میان بازوهای خنگ فراموشی، زیر آفتاب ملس کالیفرنیا و فکر کنم مارمولک های اینجا در مقایسه با مارمولک های تهران برای این، سرشان را بالا می گیرند و با باد غبغب راه می روند که فساد و فقر و فحشاء در تهران بیداد می کند و لبخند بزنم به نتایج تفکرات سرشار از درایت تخمی ام و خوشحال باشم از این همه هوش خانمان براندازم و آن لحظه … فقط تلخی ای در دهانم حس کنم… تلخی ای گذرا و گزنده… فقط یک لحظه کوتاه … که می دانم می دانم می دانم… دیگر کودن شده ام… باید روی خط برگردم… باید به خاطر بیاورم و نایستم و فراموش نکنم خودکارم، به موازات من، روی دیوارها خط می اندازد… باید بنویسم… باید بنویسم…