راوی

راوی ما سکوت می کند

پلک می زند

چای می خورد

نگاه می کند

لبخند می زند

سر پایین می اندازد

پاهایش را در شکمش جمع می کند

می خواهد از فردا بگوید

 

راوی خوب از سینه سنگین شهرم بگو

و دلهای پر امید ما

و روزهایی که در این خاکستری آرام

با ریتم شیربرنج

امیدمان عین حباب هر روز به سطح می آید

 

از تغییر گریزی نیست

از گذار گریزی نیست

 

راوی می گوید

نگاهمان می کند

چای را بر می دارد

نگاهش می کنیم

 

شما روایت  هستید

شما که صبور مستقیم در چشمان من

به انتظار آینده نشسته اید

 شما که با سکوت صلح را تعریفی دوباره دادید

شما که با فریاد زمین را به شرم آوردید

شما که با کلام فردا را آذین بستید

شما که راوی زندگی هستید

شما که تک تک تان راوی این روزهای منبسط از زندگیست

برای شما می گویم

فردا از آن ماست

 

ما راوی را دوست داشتیم

راوی آرام بود و دلچسب

راوی اما

نمی فهمید

زمان را

اندازه ی فردا را

و طول و عرض ما را

2011