سپرم

 سلام

قیچی کردنت ازتمام حروف را می گویم

این کوک های دندان موشی مدتهای مدیدی است پوسیده

 

سلام

چرا کلیدم را پس نمی دهی؟

چرا هر بار خداحافظی ما قرنها طول می کشد؟

چرا بدنم را ترک نمی کنی؟

 

علیک سلام

چرا از چشمانم بیرون نمی شوی؟

وگورت را گم نمی کنی تا تمام کوکهای دندان موشی

بدانند که سالهاست جویده امشان؟

و بخدا دیگر بر نمی گردم

تا باز با نخ وسوزنت تمام پوستم را سوراخ سوراخ که کردی

هی فوت کنی که نسوزد...

[حتی گوشم  را هم که سوراخ کرده بودم

بعد از یک هفته پر شد

مادرم می گفت:باز سوراخ می کنیم

باز سوراخ می کنی]

 

سلام

خوش آمدی

این بار با آن ژانومه دم در چه می کنی؟

من بیست وچهار انقلاب خورشیدی و دو اقیانوس با تو فاصله دارم

التماست می کنم

برو تا زخمهایم دلمه ببندند

خشک شوند

بریزند و بروم

سلام

باز با آمدنت یک راه برایم میگذاری

انگشت دانه را که دستم که کردم

ته نخ را گره می زنم

پلکهایت را می کشم ودندانهایم را فرو می کنم

 

سلام

بشکاف داری؟

2008