سفرنامه تابستان ۲۰۱۱

 

 

سفرنامه

……..

از نیویورک خارج شدم

سوم ماه مه بود

با چمدانی بزرگ 

چشمانی ترسیده

ویزایی دوهفته ای 

فرود در بروکسل

دوستانی از ماستریخت و دلفت به فریادم رسیدند

کباب خوردم

جشنواره نرفتم

فیلم ندیدم

اما حالم جا آمد

در بروکسل

قلبم

 برای پاریس می زد

وقتی رسیدم دیدم پاریس قلبش سالهاست ایستاده

معلوم نبود چند سال قبل 

اما ایستاده بود

 

در جنوب فرانسه

جشنواره بود

من نبودم

من می پختم و می خوردم

آنقدر پختم و خوردم تا بوی غذاها یادم آمد

و آرنو از بوردو

 پنج صبح

کنار دریا

لبانم را آرتیستی بوسید

 

رم نرفتم

ویزا تمام شده بود

در ماستریخت

ویزایی بر بالم نوشت

دوستی از کودکی

یک گاو کوچک خریدم و به آمستردام کوچ کردم

آمستردام دو دیوانه زنجیری پناهم دادند

خوشحال بودم در راه کسانی زنجیر بریده اند

با هم زنجیر بریدیم و راجع به حیوانات حرف زدیم

حیوانات ماداگاسکار

اسپانیا نیشگونم گرفت

و دوستی از لندن پرواز کرد تا مالاگا

دوستی از نوجوانی که خواهان آرامش است

که تنش برایش عین سم مضر است و نمی دانم چرا

ولی هست

 

دوستی از لیل

متنفر از انگلیسی

 ما را به مهمانیهای آفریقایی ها برد

و چقدر نزدیک است اسپانیا به گرمای بدنم

 

در آمستردام

خوابیدم و خندیدم چند روز

خندیدن با گلی که غنیمت است که کلمه ها برایش عین تاس می مانند

می ریزد و بازی می کند

می ریزد و بازی می کند

 

رفتم دلفت

بی هوا 

بی پروا

بی انتظار

فیلم ترسناک دیدم

ترسیدم

قهقهه زدم

در آغوشت گرفتی ام

گریستم

بعد

زیر آفتاب مومک انداختم با نیکو از هفده سالگی

و سوختیم از آفتاب و مومک و خندیدیم

گفت زیاد می خندی

خندیدم

 

به بروکسل جهیدم

ویزایی دیگر

سفارتی مهربان

و من که نصف عمرم به گفتن کلمه ویزا گذشت

 

در ماستریخت بلیط پراگ در دستم بود

که از دوسلدورف پرت شدم تهران

با کمک داستانهای زری

توی خانه

در اتوبان بهشت زهرا بود که سیاوش گذاشت

؛ سکوت قلبت و بشکن و برگرد….؛

سه روز اول 

همه با آرامبخش خوابیدیم

از روز سوم من و مامان و شهرزاد و  شهرزاد و سارا و یاس و آرین و امیرپاشا و شیدا و رضا و دزیره و بقیه بچه ها  یکهو همگی منفجر شدیم

بگو چرا؟

از خنده زیاد!

صبح که بلند شدیم هر کس به یکی از دیوارهای خانه امیرپاشا اینا چسبیده بود!

در این یک هفته بخت بعضی ها هم واز شد

که آن بعضی هم من نبودم

من فقط هر کاری کردم که مثل آن بخت باز شده ها موهایم فرشود… که نشد!

 

بعد که پریدیم ال ای

آفتاب را بگو

هوا را بگو

پوست برنزه را بگو

مردهای شاد و خوش تیپ سه جشنواره را بگو!

دوستی برایم برنامه ریزی کرد

و رانندگی و مهربانی

از مهمانی به مهمانی

با کمک پنیر بودای چاق

جایزه هم که گرفتم خرکیف شدم

دماغم را سوراخ کردم

و فهمیدم رد کارپت کثافت ترین بخش بیزنس سینماست

چون هی اسم من را صدا می کردند و من که بر می گشتم

چیلیک!

عکس می گرفتند و

من می فهمیدم که گول خورده ام

چون آنها فقط تظاهر می کردند که من را می شناسند

 که عکسم را بگیرند

خودشان معروف بشوند!

 

سه-چهار روز دیگر مانده تا خانه

این روزها می خوابم و شبها شنا می کنم و می خورم 

برای تمام روزهای سخت و تخمی

ماههایی که میوه ها دوستانت می شوند و سرما در کفشهایت خانه می کند

فکر کنم

به اندازه تمامشان

عشق ذخیره کرده ام

امیدوارم بتوانم تکه تکه آرام آرام بی هیجان بخورم