صاف

امروز

حتی فندکم هم کار نمی کند

با سیگار خشک که گز کردی راه را

و چشمهایت بر مونیتور قرمز شد

به خاطر می آوری

وقتی لکه های خون خشک شده

روی پاشنه شبهای سال هشتاد و شش

آسه آسه بی خبر وارد بسترت می شوند

و استخوانی هم که در کار نیست

به شعرها حتما باید شک کرد

 

کسی کنار راه نشسته بود

چشم در چشم شدیم

گوشه همان ایستگاه که پس پس

بی جهت در روده زمان می رفت

بادش که به صورتم خورد

بوی شراب و دروغ های کهنه چرا نوازشم کرد؟

بعد سرود خشم سر کرد

که چهار ستون بدنم به اول نوامبر پونز شد

چون باز از خاطر برده بودم

شعرها گاهی از هوشی زیر سوال بالا می روند

که نردبانی از استعلای عصب های پیچ در پیچ در پیچ

و وای اگر بی استخوان باشند

می لغزند

می ریزند

نمی مانند

 

چندین بار باید به خاطر بیاورم این روزها را

که فندکم کار نمی کرد

که کار نمی کند

وقتی شعرها را بی حرمت

لوله باز کن های زمان می کنیم

و از خاطر می بریم که

تیک تیک تیکِ فردا

بدیهی نیست!

 

واقعیت

همان لحظه بود

که چشم در چشم شدیم

و اگر سنگین بودم

می خزیدم

اصلا چشم در چشم نمی شدم

 

سنگین نیستم

خشمگین نیستم

ترسم را باد می دهم که نفس بکشد

حلقه دور چشمانم را در انگشت انگشتری می کنم

وکنار آسمانی سرخ آرام می گیرم

امشب خواب، شعرهایم را باز صاف می کند

2010