گهواره

 

و ما كه به جستجوی درازای صبح صادق، با نفس های حبس در سینه از در به در شديم، دست آخر فهميديم / كه روزان بلند پيش از ما نيز تنها همان شبان بلند را در آغوش مي كشيدند/ و چون طاقه شال مادر را برای بدرقه يكديگر آماده كرديم دانستيم/ كه زمان، شباهت خوابهای ما با جای پاهای آهوانيست كه كنار تيغ هاي تمشك تنهايی خدا را مي نوشند و.../ گفتيم و  گفتی و گفتم ... از زمان و از تیغ ها ............... و من نفهميدم كه كي شد كه در پيچاپيچ كلماتمان گمت كردم....................../ راستی كي بود كه بوسه هايمان در هيراوير جهاني شدن به ريشه ها گره خورد و زير خاك براي هميشه مدفون شد.../ حالا نه خانه را به خاطر مي آوريم / نه شهرفرنگ را / نه باقي راه را و/.... نه بوي سينه های مادر  بزرگ را.........../ كجای راه بود؟... كجاي راه بود پدر؟ پدر! هم عرض ناخواستهء تمام پاسخ ها....... بگو كه چرا مثل هميشه چشمهای خندانت، بر لبانت بی دلیل، سرود حضور همسايه ها، پشت پنجره های حقارت را ساز مي كنند.... مادر كه چشمهايت گريه های باستانی را از شاخه های باردار بيد مجنون می نوشند... بگو مادر... بگو شهرم... حرفی بزنيد از بمبهای خفته زیر بالش شب ادراری  بچه های ترس... خط خطی هايی كنيد ازلبخند های معلق میان مرگ و زندگی كودكيم... و تنها خواهشم اين است..... از كنارم طوری بلغزيد كه نسيم را نوازش گندم پيری خوش بيايد... و مي خواهم همين فردا، بعد از بيداری و آب دادن باغچه، ميان گهواره و بوی سينه های مادربزرگ برای هميشه خوابم ببرد و بعد.... ماهی گُلی های  هر عید را ببینم که تمامشان بعد از مرگ در هوای حیاط کوچکمان می رقصند...۰

2010