مغز خسته

مغز خسته ام را کف دستم تف می کنم. بیرون نمی آید. در گلویم گیر کرده است. انگشت اشاره ام را قلاب می کنم، یک تکه کوچکش کنده می شود و روی زبانم رها می شود، تکه را بیرون می آورم و در سطل آشغال چوبی کنار اتاق می اندازمش. انقدر دستم را عمیق در حلقم می کنم که کامل در این کیک پرحرف فرو رود، که به یک رگ گیر کند. گیر می کند. رگ را می گیرم و بالاخره بیرون می کشم اش. در سطل آشغل پرتش می کنم. سرم سبک شده.  سرم راحت شده. اولین کار به کنار یخچال می روم و سرم را به خنکای پوستش می سپارم. فکر می کنم مغزم را کشیدم بیرون، بقیه اش چه…. مغزم سر جایش نیست. سعی می کنم به این فکر نکنم که چطور فکر می کنم. سرم را به خنکای یخچال می سپرم… .

2012