می دانم که می دانی

همینطور نشسته ام به مانیتور زل زده ام که بیرون بیایی/ این لبخندهای مصنوعی یاهو مسنجر به کشتنم می دهند دست آخر/وقتی می گویی مواظبت کن، بند از بندم پاره می شود/ می دانم که می دانی من پوستی ندارم/ می دانم که می دانی لخت می شوم بی پروا و می رقصم و همیشه آخر شب کسی هست که با تمسخر بگوید: این دیوانه را نگاه کن/ تو خط خطی می شوی، شالی روی دوشم می اندازی و به خانه می بری ام/ می گویی: چند بار گفتم تو پیغمبر نیستی/ چند بار گفتم بدی و خوبی وجود دارد به نسبت هرکس و من خیره می شوم به چشمان کاملت که می گویند طفلک من/ من که می گویم ولی خنده ها را دیدی؟ و تو می گویی .../ چیزی نمی گویی…./ می گویم مهم این بود که لبخند زد.../ می گویی آره لبخند از ته دل مهم است / بالاخره می نشینی/ پشت به تخت اتاق من/ عین همیشه/ عین من/ دیجستیو را در چای خیس می کنی/ دیجستیو را در چای خیس می کنم/ به سالها خیره می شویم/ بعد تو از زمان می گویی/ از اینکه سی سالگی نزدیک است / من خنده ام می گیرد/ قهقهه می زنم/ قهقهه می زنی/ سکوت می کنیم/ ای وای از این روزه های سکوت شکست خورده من که از همان پیر چک چک شروع شد /شکلک های مسخره یاهو مسنجر به دادم می رسند/چای گس می خوریم از پشت مانیتور / و من که همیشه صبرت را ستودم، حتی وقتی لبخند نمی زنی و پشت آخوندی نشسته ای و دستهایت روی کاغذها می لغزند و می گویی چای نریز روی این ورقه ها/ و من که همیشه می ریزم و پخش می شوم و تو که همیشه لبخند می زنی و پاک می کنی و باز هم صبر می کنی…. تا شاید یک روز عقل من هم از سر صلح و دوستی در آمد/ شکلکها به دادمان می رسند یاسمین/ وقتی اینقدر سریع از روی اقیانوس می پرند.../شکلکها خوبند/ وقتی نیستی.../ باور کن

2010