زهرمار

تقویمم آنچنان به هم ریخته که آش شله قلمکار را یارای همسویی اش نیست، شتر در مغزم با بارش گم می شود. مردم سال نو را جشن می گیرند و من نمی فهمم…. هی می گویم : سال نو! نو یعنی تازه یعنی بهار… کسی اینجا گوشش بدهکار نیست. هرکس میان شادیش نشسته، من میان خاطراتم… نفسم بالا نمی آید…. افسردگی بیداد می کند،‌حال بد دهانم را می بندد. حال بد اکسیژن ندارد. حال بد کنارم نشسته هی سیگار می کشد. حال بد از اتاقم بیرون نمی رود. حرفهایش را گوش می کنم. باز حرف دارد. از گذشته. از خاطرات. از سالهای نو… از تلخی… فیلم بعدیم را حتما راجع به زهرمار می سازم…. زهرماری که سالهاست قورتش داده ام و هرچه انگشت می زنم بالا نمی آید…\\

 

 

فیلم بعدیم را به حتم راجع به زهرمّار می سازم… زهرماری که سالهاست قورتش داده ام و هرچه انگشت می زنم بالا نمی آید…به حتم زهرمار ما داستانیست که خوب فروش می رود.... شرمنده از سیاهی مفرط... حرف دیگری ندارم این روزها... خیلی وقت است نفسم بالا نمی آید... چرا دروغ بگم؟ چرا؟؟؟ نه نمی تونم بگم سال دوهزار و نمی دونم چند مبارک... این سال سال نوی من نیست نیست نیست........۰