گفتگو با مرگ در تابستان ۸۸

۱-خسته ام. توان فریاد کشیدن هم ندارم... ولی هنوز می توانم بمیرم. تمایل به مرگ و آرامش مرگ همواره و در هر شرایطی با من هست. تنها معشوقی که همپای سیگار من را تنها نگذاشته است. وای چقدر تو آرامی ای مرگ چقدر بی دغدغه کنارم دراز می کشی هر شب تا چهره ی آرامت صورتم را نوازش کند...

 

۲-حالم از همیشه بدتر است،نمی دانم به خاطر خواندن این کتابهای لعنتی پی در پی است یا گیر و دار داخل شهر یا مشکلات ننه بابا یا کار نکردن یا خودم که عین میمون در طول روز هی از شاخه ای به شاخه دیگر می پرم... وای مرگ مرگ مرگ چقدر بهت احتیاج دارم... به دادم برس...

۱۹ تیر۸۸

 

۳-یکی از خواص نداشتن اینترنت رمانهای پیاپی خواندن و بازگشت به چهارده سالگی وگردشهای بی مخ زدن و در کله ی خود سیر کردن است.می گوید بهترین رفیق آلزایمر همین است: احساس عدم امنیت و فراموش کردن اطرافیان و در مخ خود فرو رفتن... وسکوت فراموشی... نشئه می شوم...

۲۰ تیر۸۸

 

۴- باز هم خبر جدیدی از دروغ هایت... چرا باید اصلاً اسم مرگ را بیاورم وقتی تمنایش این قدر بدیهی است درمن...تا کی سطل آشغال دردهایم باشم؟

۲۲تیر۸۸

 

۵-امشب عجب شبی است برای مردن: گرم و چسبناک. همیشه وقتی فکر مرگ به سراغم می آید بی درنگ به سه چیز فکر می کنم .غیر از همان حواشی همیشگی ننه و بابای بیچاره و وامانده: ۱- قرص ۲-نامه ۳- پنجره اتاقم. البته این اواخر کمتر به نامه فکر می کنم، اگر هم فکر کنم تک خطی بیشتر نیست. مثلاً:

«پدر و مادر عزیز تر از جانم. به خدا تقصیر شما یا هیچ کس دیگر نبود، من زندگی خوبی داشتم، فقط مثل روزهای مهدکودک بدجوری حوصلم سر رفته بود. من رو ببخشید...»

یا

« نمی شود دیگر... دیگر نمی شود...»

یا

« من اشتباه خلق شده بودم با چند نیروی پر انرژی متناقض که من رو از هزار جهت می کشیدند، بگویید ضعیف بودم اما دیگر نمی توانستم»

یا

« نمی توانستم، دیگر نمی توانستم، یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود و صدای پایم از انکار راه بر می خاست»

 

یا دستنوشته هایی از این دست که حالا که می نویسمشان به نظرم مسخره تر و بی معنی تر از همیشه می رسند. اصلاً نباید چیزی گفت وقتی کلام تا این اندازه سبُک به نظر می رسد.

حتی به دیوانه خانه هم بعد از خودکشی ناموفق فکر می کنم وتو که می آیی وبا آن چشمهای بی دلیل روشنت که معلوم نیست به چه خیره شده اند، دیوانه تر از من، به من زل می زنی و می روی ومثل همیشه فراموش می کنی حضورم را و چنگ می زنی به همان خاطرات پوسیده مان...

 

تمام شد... همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

کاش یکی از این گلوله های بی صاحاب این چند روزه در مغز ناقابل من نشسته بود واین موتور بی خاصیت را برای همیشه از کار می انداخت.

ای کاش... ولی چه خالی بی پایانی...

۲۳ تیر۸۸

 

۶- با مرگ حرف نمی زنم امشب با تو حرف می زنم. حالا تو یا مرگ،‌ چه فرقی می کند؟ تو که اصلاً صدای من را نمی شنوی.   تو که همیشه صدای من را آنطور که دلت می خواسته شنیدی. امشب باز دلم می خواهد بمیرم اما نه چون مرگ را می پرستم، چون تو را می پرستم و می دانی و می خواهم بدانی که جز تو باز هم معشوق دیگری دارم. ببین که جز تو چیز دیگری هم هست که پرپرم می کند.

۱مرداد ۱۳۸۸

 

۷-خواب دیدم کنار یکی از پاساژهای تهران یک نقشه ء ایران درست کرده اند که به اندازهء یک ساختمان حدوداً پنج طبقه ارتفاع دارد وبدنهء آن هم از سنگ های بسیار بزرگی تشکیل شده. فقط نمی فهمیدم  این نقشه و کلاً این همه سنگ به کجا وصل هستند و ناگهان احساس نا امنی کردم. یکی از بزرگترین این سنگها انگار کم کم لق می شد و بعد از مدتی رها شد. به دنبال آن تمام آن نقشه کم کم فرو ریخت. تا مدتی زیر باران سنگها وصخره ها بودیم. زمین می لرزید و صدای غلتیدن سنگها می آمد و هیچ جا پناهی نبود. تا بعد از مدتی که کل سنگها فروریخت وچیزی جز تلی سنگ باقی نماند. از این پس مردم جنازه از میان سنگها بیرون می کشیدند.

۹مرداد ۱۳۸۸