دختره

روز اولی که رسید صبح حدود هشت بلند شد،‌ دندوناش رو مسواک زد یه روپوش و روسری معمولی و خفه رنگ از دم در برداشت و پوشید و تو آینه هی به خودش نگاه کرد، صورتش رو چپ کرد راست کرد، بعد یاد این فیلمها افتاد که همشون با یه خانومی که صورتش تو آیینه چپ و راست رو نگاه می کنه شروع میشه و نخواست کلیشه فیلمهای فمینیستی باشه و زد بیرون. از در که اومد بیرون بوی کوچه زد زیر دماغش. بوی آشنای کوچه. بوی مزخرف و آشنای کوچه ی بچگیها. بوی آروم بچگیها. در رو بست و سر بالایی به سمت خیابون اصلی که داشت می رفت، یه خانومی داشت از جلوش می امد،‌به خانومه نگاه  کرد، یعنی روپوشش رو دیده بود واسه همین فکر می کرد یه خانومه ولی صورتش رو که دید فهید صورتش کرگدنه. ابروهای کرگدنه کفت بود و قهوه ای و جای سه بار تتوی مختلف ابرو و پاک شدنش و بالا و پایین شدنش هم معلوم بود و لبهای قلوه ای قهوه ای تیره داشت. سلام کرد به خانومه. خانومه پشت چشم نازک کرد و کیفش رو رو دوشش بالا انداخت با اینکه از قبل بالا بود و به جلو خیره شد و با بدنی که می گفت به تخمم هم نیستی از کنارش رد شد. وفتی به خیابون اصلی رسید دید حدود سه تا ماشین روی همدیگه سوار شدن و یه سگ پودل داره می کشدشون. حتی همه راننده ها هم سوار بودن اما انگار از سگه انتظار داشتن بکشه سه تا ماشین رو دیگه… سگه هم می کشید. عین خیالش نبود. ولی دور گردنش کچل شده بود و موهاش ریخته بود و حسابی قرمز شده بود. نظامی رو به سمت میدون رفت. تصمیم گرفته بود تا تجریش بره بالا ولی با مغز باز. یعنی هر اتفاقی که افتاد استقبال کنه. سر میدون که رسید، یه پسره که عین عمرالدیاب بود، با یه ماشین سفید مدل بالا کنارش زد روی ترمز. پسره حسابی عضله ای بود و بلوز سفید چسبون و از این ریبن های دور طلایی خلبانی زده بود. جلوتر رفت. بوی خوبی می داد. یه عطر خیلی مهم. ولی یادش نمی اومد این عطره چیه. پسره گفت دارم می رم آب انار برسونمت؟ این هم گفت باشه و سوار شد و راه افتادن. ولی تا تجریش خیلی اتفاق های دیگه ای افتاد و من حوصله ندارم بقیه اش رو تعریف کنم. 

2014