وقتی مادرم می رود

وقتی مادرم می رود

مادرم… آخرین برگه های متعلق به بوروکراسی احمقانهء «تو متعلق به هیچ جای دنیا نیستی با این پاسپورت چرندت» را می دهد مهر کنند. مثل همیشه نگران است و سه بار تمام مهرهای «فکر کردی از ایران اومدی، به همین راحتی تو روت لبخند می زنم؟» را چک می کند. چک می کند. چک می کند. هی چک می کند. اول می خندم، چک می کند،بعد مسخره می کنم، چک می کند، تا آستانهء فریاد می روم و خانومی را که پشت دسک امارات نشسته را چشم غره ای از جنس « عرب کون نشسته، فکر می کنی به هیچ جام حسابت می کنم و از رو نگاهم نمی تونی ثابت کنی که ریسیستم» می روم و کف دستم را نیشگون می گیرم و مادر تازه عینکش را می زند. مادر بر می گردد و به من نگاهی می اندازد . مادرمی خواهد برگردد… سنگین می شوم. بردینگ پسش را می گیرم و سه تا «اس» قشنگ مربوط به « بابد تمام لباسات رو در بیاری وگرنه می گم بمب داری» رو می بینم و تمام ذرات خونم روی پوستم جمع می شود. مادر عینکش را در می آورد و بسیار شمرده به انگلیسی لکچر « تو یعنی از قیافه من نمی فهمی که من یه آدم فرهنگی هستم» را در قالب توجیه عدم وجود بی ارزش ترین لکه های جوهر بر پاسپورتش را می دهد. می گویم: «بزنم تو دهنش؟» .مادرم عینکش را می زند، چانه ام را می گیرد، صورتم را چپ و راست می کند، نوچ نوچی می کند و می گوید: « اون میوه ها رو باشون ترشی نندازیا! بخور!». می بوسمش. می بوسمش وبه مهر و امارات و پاسپورت و توهین و تحقیر و فحش و ریسیزم فکر نمی کنم. می بوسمش که بوی خانه می دهد، بوی صبر خانه را می دهد، بوی تمام بغض های باد کرده روی سینه ام و صبر… صبر می کنم…

 

2010