باز خوابم نمی برد

 

پشه جدیدی پایم را گزید. دفترم را باز می کنم و به توالی خسته کننده ی زمان در تقویم خیره می شوم. سرم می خارد. دستهای من بیش از حد بزرگ است و در دفتر خاطراتم جا نمی شوند. باید این دفتر را عوض کنم. کاش نوک روان نویسم کلفت تر بود. کاش الأن اینجا نبودم... کنار هره ی پنجره می نشینم و عین دوران نوجوانی پاهایم را آویزان می کنم،  تهران را باز در کلیتش می بینم، می شنوم ، لمس می کنم و باز درآخر لذت می برم، بیمارگونه این بار... تهران با اینکه همیشه برایم چای و سیگار است اما هیچوقت کامل نیست برای من، چون گاهی چای ندارم، گاهی سیگار و الان چای ندارم و  فقط سه سیگار.  ته سیگارم را در حیاط می اندازم... در تهران فهمیده ام که کلاغها از خروسها و گنجشکها سحرخیز تر هستند چون کلاغها ۳:۵۰ دقیقه از خواب بیدار می شوند خروسها ۵:۰۰ و گنجشکها ۵:۲۰. در تهران فهمیده ام آنها و اینها و دیگران ،خیلی با هم تفاوت دارند، فهمیده ام ترسها می توانند کش بیایند عین روده ی گوسفندی که پیش پای بابا قربانی کردیم. درتهران فهمیده ام باید هل داد، بوق زد، نیلوفر کاشت و باز هم فحش داد. فهمیده ام دیوانگی مرز نمی شناسد چون آدمها از حدود تنگ خسته اند، بالطبع تمام مرزهایشان را گم کرده اند و آدمهای بی رویا می توانند روی جوبهای بدون آب ولیعصر راحت راه بروند، فهمیده ام می شود ناامید بود و باز خندید و رقصید و چه خندیدن و رقصیدنی. فهمیده ام همسایه ات می تواند یک شبه کوههایت را بدزدد، فهمیده ام می شود پنهان شد زیر آرایش یا سقف ماشین جدیدت که نفهمند و تو هم فکر کنی که گذشتند و می دانی که می دانند...در نهایت فهمیده ام تهران مثل آش کشک خاله ام است. .. پاهایم را در شکمم جمع می کنم و زانوهایم را می چشم، مزه نمک  می دهد و زهم ماهی و تعجبم اینجا که دریا ندارد. همین جا بود که فهمیدم، که هنوز جان می دهم برای تمام ذرات صدایت که گم شده میان خاطرات شبانه ی اتوبانها... چه فایده۰۰۰خوابم نمی برد، پشه جدیدی پایم را گزیده...

2006