می خواستم

شاید باور نکنید اما می خواستم ادای بزرگترها را را در آورم، به خاطر همین بود که کنار مقبره ی مجلل  سیاه رنگت نشستم و هی آن ریزه سنگ راکوبیدم بر دیواره هایش، آن قدر که صدایت در آمد. بلند شدی ، روبرویم نشستی و گفتی: از جونم چی می خوای؟ من هم راحت گفتم: میخواستم ادای بزرگترها را در آورم، ببخشید! بلند شدم، عینک آفتابی بر چشم، برای همیشه ترکت کردم و تو راحت شدی برای همیشه از تق تق بی امان سنگ ریزه ها...